كلبه تنهايي
با سلام به شما دوست عزیز...........به كلبه تنهايي من خوش آمدید
پرده را برداريم:
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفشها را بكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چیزی بنويسد.
به خيابان برود.
ساده باشيم!
ساده باشيم
-چه در باجه ي يك بانك
- چه در زير درخت...
ساده باشيم
تو این پست میخوام شرکت توسعه سرای خراسان رو براتون معرفی کنم.
اين شركت در زمينه فعاليت هاي زيست محيطي فعاليت مي كنه و از پروژه هاي مهمش تصفيه خانه فاضلاب شهرك صنعتي توس مشهد و تصفيه خانه فاضلاب شهرك صنعتي چناران هست و منم الان دیگه حدود ۱ سال و تقریبا ۴ ماهه که تو این شرکت فعالیت می کنم ،به عنوان کارشناس برق
بقیه اطلاعات و زمینه فعالیت شرکت رو میتونین تو سایت www.khorasantsco.ir ببينين كنين.
-
هيچوقت تو را ترک نمیکنم
حتا اگر
توی اين دنيا نباشم.
هر وقت
به دوست داشتن فکر میکنم
ابديت
و تمامی شبها
با نام تو
بر سينهام
سنجاق میشود.
میدانی؟
میدانی از وقتی دلبستهات شدهام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت میدهد؟- هرچه میکنم
چهار خط برای تو بنویسم
میبینم واژهها
خاک بر سر شدهاند
هرچه میکنم
چهار قدم بيايم
تا به دستهات برسم
زانوهام میخمد.
نه اینکه فکر کنی خستهام،
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزهام میاندازد
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من!
ورنه این دنیا که ما دیدیم، خندیدن نداشت!!!!![]()
نقاش نیستم...قصه گو هم نیستم و نه قاضی ام و نه دادرس و شاید، هیچ نیستم...![]()
شاید خود نبودن را در لباسی همانند بودن پوشانیده ام که بگویم شاید هستم ولی باز شک میکنم به نبودنم حتی در لباس بودن!!!![]()
گنگ است، هستن و بودن و ماندن! نامفهوم است نبودن و نیستن و نماندن! پس چه چیزی است که تشبیه شده به زیستن؟؟؟ به دیدن؟؟؟ به اجبار ماندن؟؟؟ شاید خودخواهی و شایدم تواضع و فروتنی...نه! هیچ کدام! آری عقل..اراده به دنبال کمال در پی جمع کردن توشه راه ولی به چه قیمت؟؟
به قول سهراب: "میرفتیم، خاک از ما ترسید و زمان بر سر ما بارید!" پس "چه اهمیت دارد گاه اگر میروید قارچهای غربت؟؟ اصلا در عصر کنون "دل خوش سیری چند؟؟؟"![]()
جهادر دیدگانم چونن روشن تر از خاموشی میدود و من به دنبال او...میدوم ولی نه برای رسیدن به جهان خیالی...به جهانی که تا "او" اراده کند میشود پوچ!! میدوم تا ببینم که جهان چیست که "او" خواست تا زیستن در آن جریان یابد!!! میدوم تا فهم بودن را بفهمم نه برای کنون بلکه برای ابدیت!
من تنها نیستم حتی اگر تنهایی را تلقین کنم چون "او" خود مرا جفت آفرید!![]()
امید زیباست پس امیدوارم به امید...
کاش میشد قصه رفتن را وقت گفتن بی صدا تغییر داد!
کاش میشد سرنوشت خویش را خود نوشت و بر کف تقدیر داد! ![]()
فرق هست بین کسی که وقتی می رود رفته ، با کسی که وقتی می رود انگار هنوز هست !
اسمش را بگذار خیال ، گمان ، توهم ، تصور ، هر چیز ! اما انکارش نکن ... "
....................
گاهی نباید گفت.گاهی باید شنید.
کلمات گاهی حتی بیشتر از آنچه تصورش را می کنیم٬ تاثیر می گذارند.گاهی تا عمق جان
نفوذ می کنند.می کوبانند.نابود می کنند.می شکنند.گاهی نوید آرامش اند برای دل
هایمان.گاهی حتی برای فراموشی اندکی از سختی ها و یا حتی برای آسودگی خیال از بابت
لغزش های ناخواسته ی عزیزانمان.
گاهی نوازش٬گاهی لبخند٬گاهی بغض و... اشکهایمان٬خلوص حرف هایمان هستند.حرف
هایی که در خود همراهی را دارند.همراهی یک دوست٬تلاش برای لبخند٬برای آرامش٬برای
یاد کردن هر آنچه خوب است و برای فراموشی سیاهی های تلخ.
حرف هایی برای دل سپردن به آینده.برای همراه شدن با تمام اتفاقات٬تمام پیشامد های
روبرو.برای مقابله با موانع.برای تلاش در برابر سختی ها.و برای امید.
حرف هایی که با آنها باور کنیم که برای یکدیگر اهمیت داریم٬ارزش قائلیم٬و می فهمیم.معنای
خنده ها ٬بغض ها و صداهای گرفته را می فهمیم.حرف هایی که معنای دوستی
هستند.معنای همراهی٬معنای کوشش برای همدیگر٬برای خوب بودن و بهتر بودن
.
گاهی در سکوت بشنویم اما٬بهتر است.در سکوت بخوانیم چشم های یکدیگر را٬و بیاندیشیم
چیست که باید در این سکوت پیدایش کنیم؟...
امیدوارم برق چشمانمان همیشه حکایت شادمانی و سرخوشی و عشق باشد.عشق به هم
نوع٬عشق به خدا.
انسان بدون عشق٬نبود.چون خدا بدون عشق ٬ انسان را نیافرید.با عشق آفرید و هدف داشت.
خدایا...مددی
سال جدید رو به همه دوستای گلم تبریک میگم ![]()
ایشالا که سال خوب و همراه با موفقیت داشته باشین.
سلام به همه ی دوستان گلم
بعد از یه سال و اندی دوباره قسمت شد بیام .
ای کاش حرم بودم و مهمان تو بودم
مهمان تو و سفره احسان تو بودم
یک عمر گذشت و سر و سامان نگرفتم
ای کاش فقط بی سر و سامان تو بودم
تا چشم گشودم به دلم مهر تو افت
زآن روز چو آهوی بیابان تو بودم
طوفان عجیبی است غم عاشقی تو
چون موج اسیر تو و طوفان تو بودم
ای گنبد تو عشق من خسته دل
ای کاش ،چون کفتر پر بسته ایوان تو بودم

یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست
ای کاش ز زوار خراسان تو بودم
روزهای بسیاری است که بر سر تمام افکار بهم
ریخته ی ذهنم مهاری زده ام از جنس تو!
قلم بر می دارم برای نوشتن از هر چیزی در این دنیای
سرد و سخت
و بی رنگ...
ساعتها می گذرد و من تنها نقطه ای گذاشته ام بر پاکی بی ادعای کاغذم!...
بگذار از زندگی بگویمت...
عجب رسمی دارد!
زندگی مانند کوهی است که هرچه در راه بکوشیم به قله نرسیم و بمیریم!
زندگی مانند ماری است که دورت را فرا میگیرد و با یک نیش نا هنگام کارت را به اتمام می رساند!
اما زندگی زیباست!
چون با تمام ناکامی ها بودن را به یادت می آورد !
تو می روی چون هستی...
بگذار ازصبر بگویمت...
عجب وسعتی دارد!
رودخانه ای است صبر... که هر چه در آن بریزیم وسعتش زیاد تر میشود و شاید در نقطه ای آسمان شود!!
اما وای از طغیان و وای از رعد!...
بگذار از مرگ بگویمت ...
چه آرامشی دارد!
چه نزدیک است...آخرین راه به جا مانده در زندگیست!
و آخرین ایستگاه ...
جایی که به پایان می رسد فرصت برای هر چه کاشتی و هر چه ویران کردی!
بگذار از عشق بگویمت ...
چه سوزی دارد!
می توانی عاشق زندگی کنی و عاشق بمیری!
عاشقانه صبوری کنی و عاشقانه عاشق باشی!
تنها جایی است که می سوزی و از این سوختن لذت می بری...
گفته ام تو را پیش از این , عشق لیاقت می خواهد!!
بگذار از خدا بگویمت...
عجب صبری خدا دارد!
کودک که بودم فکر میکردم خدا در کمد بالای تختخواب من است تا نگذارد غولهای زیر تخت از آنجا بالا بیایند و من آرام بخوابم.
حالا من بزرگ شده ام !
می دانم خدا بزرگتر از کمد اتاق کوچک من است
و می دانم چیز های کوچک زود فراموش می شوند
اما چیز های بزرگ و انسانهای بزرگ هرگز!!
چیزی را که نمی فهمم این است:
چرا انسان خدای به این بزرگی را فراموش کرده؟!
گویی خدایی نبوده و نیست!!
بگذار از انسان بگویمت...
عجب...!!
تنها به یک جمله اکتفا میکنم همپای افکار من !
انسانم آرزوست...
ساعتها گذشته است و من همچنان می نویسم...
نقطه ای میگذارم در انتهای تمام افکارم !!
قانون زمانه این است ...
همه چیز از یک نقطه آغاز
و
در یک نقطه به پایان میرسد!!...
اولا ببخشید به خاطر غیبت طولانی مدتم
اینم پست جدیدم پس از غیبت![]()
دلم گرفته آسمون نميتونم گريه کنم
شکنجه ميشم از خودم نميتونم شکوه کنم
انگاري کوه غصه ها رو سينه من امده
آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بي کسي يه عمر که دربدرم
حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم
من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن
نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن
منو به بازي ميگيره عقربه هاي ساعتم
برگه تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن
| Design By : nightSelect.com |


