روزهای بسیاری است که بر سر تمام افکار بهم

 ریخته ی ذهنم مهاری زده ام از جنس تو!

قلم بر می دارم برای نوشتن از هر چیزی در این دنیای

 سرد و سخت

 و بی رنگ...

ساعتها می گذرد و من تنها نقطه ای گذاشته ام بر پاکی بی ادعای کاغذم!...

بگذار از زندگی بگویمت...

عجب رسمی دارد!

زندگی مانند کوهی است که هرچه در راه بکوشیم به قله نرسیم و بمیریم!

زندگی مانند ماری است که دورت را فرا میگیرد و با یک نیش نا هنگام کارت را به اتمام می رساند!

اما زندگی زیباست!

چون با تمام ناکامی ها بودن را به یادت می آورد !

تو می روی  چون هستی...

بگذار ازصبر بگویمت...

عجب وسعتی دارد!

 

رودخانه ای است صبر... که هر چه در آن بریزیم وسعتش زیاد تر میشود و شاید در نقطه ای آسمان شود!!

اما وای از طغیان و وای از رعد!...

 

بگذار از مرگ بگویمت ...

چه آرامشی دارد!

چه نزدیک است...آخرین راه به جا مانده در زندگیست!

و آخرین ایستگاه ...

جایی که به پایان می رسد فرصت برای هر چه کاشتی و هر چه ویران کردی!

 

بگذار از عشق بگویمت ...

چه سوزی دارد!

می توانی عاشق زندگی کنی و عاشق بمیری!

عاشقانه صبوری کنی و عاشقانه عاشق باشی!

تنها جایی است که می سوزی و از این سوختن لذت می بری...

گفته ام تو را پیش از این , عشق لیاقت می خواهد!!

 

بگذار از خدا بگویمت...

عجب صبری خدا دارد!

 

کودک که بودم فکر میکردم خدا در کمد بالای تختخواب من است تا نگذارد غولهای زیر تخت از آنجا بالا بیایند و من آرام بخوابم.

حالا من بزرگ شده ام !

می دانم خدا بزرگتر از کمد اتاق کوچک من است

و می دانم چیز های کوچک زود فراموش می شوند

 

اما چیز های بزرگ و انسانهای بزرگ هرگز!!

 

چیزی را که نمی فهمم این است:

چرا انسان خدای به این بزرگی را فراموش کرده؟!

گویی خدایی نبوده و نیست!!

 

بگذار از انسان بگویمت...

عجب...!!

تنها به یک جمله اکتفا میکنم همپای افکار من !

انسانم آرزوست...

ساعتها گذشته است و من همچنان می نویسم...

نقطه ای میگذارم در انتهای تمام افکارم !!

قانون زمانه این است ...

همه چیز از یک نقطه آغاز

و 

 در یک نقطه به پایان میرسد!!...